سخن عشق

حدیث وروایت

عمر گفته: من دوست ندارم وحاضر نیستم شتران مو قرمز(گران قیمت) به من بدهند ولی مارمولک(چلپاسه) را از من بگیرند

وهمچنین  گفته: من خوردن مارمولک(چلپاسه)رااز مرغ بیشتر دوست دارم .

این درحالی است که پسر او عبدا...بن عمر میگوید: خدمت رسول خدا بودیم شخصی مارمولک(چلپاسه) خورد رسول اکرم. نهی کردن وفرمودند:ناپاک است.

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت17:52توسط رضا مقیمی باغملکی | |

شبی از شب های ماه رمضان، عمر بن خطاب خلیفه دوم اهل سنت، وارد مسجد شد و مردم را دید که هر یک به تنهایی مشغول نمازهستند، در این هنگام گفت: اگر این مردم را جمع کنم تا با یک نفر نماز بخوانند ( نماز جماعت ) بهتر است، پس تصمیم گرفت این کار را انجام دهد و ابی بن کعب را بر امامت گمارد و مردم را بر اقتدا به وی فرمان داد. شبی دیگر به مسجد آمد و مردم را دید که با جماعت نماز می گزارند، آنگاه گفت: بدعت خوبی ایجاد کردم (1).

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت17:51توسط رضا مقیمی باغملکی | |

  بی حرمتی عایشه به رسول الله .صلی علیه و آله 

 

نعمان بن بشیر صحابی روایت میکند که: ابوبکر از رسولخدا صلی الله و علیه و آله اجازه ورود خواست، پس شنید که سر و صدای عایشه بلند است و میگوید: به خدا قسم! میدانم که علی (علیه السلام) را بیشتر از من و پدرم دوست داری، دو بار یا سه بار این را گفت. ابوبکر اجازه خواست و داخل شد و خود را به عایشه رساند و گفت: ای دختر فلانه نشنوم صدایت را بر رسولخدا صلی الله و علیه و آله بلند کنی.

پیامبر آرزوی مرگ عایشه را داشت

 

عایشه میگوید: رسولخدا (صلی الله و علیه و آله) از بقیع برگشت و بر من وارد شد و من سرم درد میکرد، و من میگفتم: ای وای سرم، پس رسولخدا(صلی الله و علیه و آله) فرمود: ای عایشه بلکه من باید بگویم ای وای سرم. سپس فرمود: چه ضرری به تو میرسید اگر قبل از من میمردی و من تو را غسل میدادم و کفن میکردم و بر تو نماز میخواندم و دفنت میکردم.

رسولخدا محکم با مشت به سینه عایشه زدند

عایشه می گوید: یکی ازشبهایی که نوبت من بود پیامبر به اتاقم بیاید، من خود را به خواب زده بودم، نعلینش را کنده وعبایش را انداخت و روی رختخواب درازکشید، وقتی دید من خوابم، به آرامی برخاست و آرام در را بازکرد وبیرون رفت ودر را بست و رفت، من هم لباس پوشیدم وبه دنبالش رفتم، تا به بقیع رسید، دیدم که سه باردست بلند کرد و پس ازمدتی بازگشت و من برگشتم، تند تند می رفت من هم تند تند رفتم دوید من هم دویدم و قبل از او به خانه رسیدم و خود را به خواب زدم،!! انگار فهمیده بود گفت: عایشه ترا چه شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟ گفتم هیچ چیزی نشده! گفت: میگی یا خداوند لطیف خبیر برایم خبر دهد؟ من هم به او گفتم پدر و مادرم به فدایت بله من بودم، با تمام قدرت مشتی به سینه ام کوبید که به عقب پرتاب شدم و گفت: تو چراچنین می پنداری که خدا وپیامبرش برتو ظلم روا می دارند؟


1-آنچه از این حدیث معلوم میشود اول اینکه عایشه به خدا و رسولش سوء ظن داشته و این عدم ایمان به خدا و رسول صلی الله و علیه و آله است.

2-ثانیاً عایشه به رسولخدا صلی الله و علیه و آله دروغ گفته و دروغگو مستحق لعنت است.

3-ثالثاً عایشه زنی مومنه و محترم نبوده وگرنه رسول صلی الله و علیه و آله به سینه اش با مشت نمیزدند. چون خداوند در قرآن به رسولش صلی الله و علیه و آله میفرماید: وَاخْفِضْ جَنَاحَکَ لِلْمُؤْمِنِینَ (ای رسول و بال خویش را براى مؤمنان فرو گستر)سوره حجر آیه

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت17:46توسط رضا مقیمی باغملکی | |

زنان پیامبر اکرم ـ صلّی الله علیه و آله ـ همگی مطیع و پایبند به سنّت و احکام اسلامی بودند امّا در مورد عایشه و حفصه اعمال و مخالفت‌های بسیاری در منابع ذکر شده است، از این رو آن‌ها را نمی‌توان مانند دیگر زنان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ قلمداد کرد.

خودبزرگان اهل سنت کلی روایت درباره عایشه دارکه معلوم می شود این زن  به چه اندازه ملعون وکافربوده که خود علمای سنی هم اعتراف کردند .

وقتی عایشه می‌خواهد به جنگ علی ـ علیه السّلام ـ خلیفة پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ برود، «ام سلمه» به او می‌گوید: قد نهاکَ عن الغرطة فی البلاد، ای عایشه خداوند تو را از گردش در سرزمین‌ها ممنوع ساخته و گوشة خانه را برای تو پسندیده است...».[ ابن ابی الحدی، شرح نهج‌البلاغه، ج 2، ص 79] و یا امام علی ـ علیه السّلام ـ می‌گوید: تو ای عایشه از خانة خود پا به بیرون نهادی، در این کار با خدا و پیامبرش نافرمانی می‌کنی، زنان را با بسیج و سپاه و خود نمایی در میان رزمندگان چه‌کار؟!...[ابن ابی الحدی، شرح نهج‌البلاغه، ج1، ص 63]

ولی عایشه با همة این تأکیدات و با علم به تخلف خود پای در فتنه و جنگی گذاشت که جز گناه و پشیمانی هیچ سودی نداشت.

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت17:34توسط رضا مقیمی باغملکی | |

از انس بن مالک روایت شده است که عمر در حالیکه شمشیر به همراه داشت از خانه بیرون شد ؛ پس شخصی از بنی زهره او را دید وگفت : ای عمر ، قصد کجا داری؟

پاسخ داد : می خواهم محمد را بکشم !!

گفت : اگر محمد را بکشی ، چگونه از بنی هاشم وبنی زهره در امان خواهی بود ؟

عمر پاسخ  داد : به گمانم که تو نیز دست از دین خود برداشته ای ( و مسلمان شده ای )

 آن شخص گفت : آیا می خواهی تو را بر چیزی شگفت ، راهنمایی کنم ؟ داماد تو و خواهرت نیز از دین خویش بیرون شده اند !!!

پس عمر به راه افتاده و به نزد ایشان رفت ؛ خباب نیز در آنجا بود و وقتی که آمدن عمر را احساس کرد در خانه پنهان شد ؛ عمر گفت : این سر و صداها چیست ؟ - ایشان سوره طاها را تلاوت می کردند – پاسخ دادند : چیزی جز سخنانی که به هم می گفتیم نبود ؛ عمر گفت : و شاید شما از دین بیرون شدید ؟

داماد عمر به او پاسخ داد : ای عمر ؛ اگر حق در غیر دین تو باشد چه خواهی کرد ؟

عمر بر او جهیده و او را لگد کوب نمود ، پس خواهرش هم آمد تا از شوهرش دفاع کند اما عمر چنان با دست بر صورت او کوبید که صورت او خونین شد ؛ پس خواهرش در حال عصبانیت گفت : اگر حق در غیر دین تو باشد پس من شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد بنده و فرستاده اوست .

پس عمر گفت : کتابی را که در نزد شماست به من بدهید – عمر خواندن می دانست – پس خواهرش به او گفت : تو کثیف هستی و غیر از پاکیزگان نباید این کتاب را لمس کنند ؛ برخیز و غسل بنما یا وضو بگیر ؛ پس او وضو گرفت و کتاب را گرفته و خواند : طه ؛ تا به این جا رسید که « اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی وأقم الصلاة لذکری »

عمر گفت : من را به نزد محمد ببرید ؛ وقتی که خباب کلام عمر را شنید گفت : بشارت بادت ای عمر ؛ امیدوارم که دعای رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم در شب پنجشنبه که گفتند : « خدایا اسلام را به وسیله عمر بن خطاب یا عمرو بن هشام عزیز بنما » در مورد تو مستجاب شده باشد ؛ و در این هنگام رسول خدا در خانه خویش در پای کوه صفا بودند .

پس عمر به راه افتاده و به در خانه رسول خدا رفت ؛ و حمزه و طلحه و عده ای نیز درب خانه حضرت بودند ؛ پس حمزه گفت : این شخص عمر است که اگر خدا در مورد او خیر مقدر کرده باشد مسلمان می شود ؛ و اگر غیر این را اراده کرده باشد کشتن او برای ما آسان است ؛ رسول خدا نیز در خانه بودند در حالیکه به ایشان وحی صورت می گرفت ؛ پس از خانه بیرون آمدند و به کنار عمر رسیدند ، پس او دست به کمر بند و محل بستن شمشیر برد ؛ پس حضرت فرمودند : ای عمر نمی خواهی بس کنی ؟ تا اینکه خداوند همان ذلتی را که بر ولید بن مغیره وارد کرد ، بر تو نیز فرود آورد ؟ این شخص عمر است ، خدایا اسلام را با عمر عزیز بنما !!! پس عمر گفت : شهادت می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و اینکه تو بنده و فرستاده خدایی .

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:33توسط رضا مقیمی باغملکی | |

عمر مبغوض پیغمبر اکرم صلی الله علیه و اله

ابو موسى اشعرى روایت شده است که گفت : عمر پرسشهایى از پیغمبر کرد که باعث نارحتى رسول خدا - صلّى اللّه علیه وآله - گردید، حضرت به طورى غضبناک شد که عمر آثار غضب را در چهره پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - مشاهد نمود.

باید داسنت کسانی که خدا و رسول اکرم ص را آزار می دهند به گفته خداوند در قران، لعنت شده و مستحق عذاب هستند:
قطعاً آنان که خدا و پیامبرش را مى‏آزارند، خدا در دنیا و آخرت لعنتشان مى‏کند، و براى آنان عذابى خوارکننده آماده کرده است. (احزاب/57)

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:17توسط رضا مقیمی باغملکی | |

عمر و اخذ پول زوری از مردم!( اخذ دیه نامشروع !)


گروهى از مردم یمن براى اختلافى که داشتند، بر ابو خراش هذلى صحابى وارد شدند که مردى شاعر بود. ابو خراش ، مشک خود را برداشت و شبانه رفت تا براى پذیرایى از آنها آب بیاورد. مشک را پر از آب کرد و حرکت نمود، ولى قبل از آنکه به آنها برسد، مارى او را گزید. ناچار بسرعت آمد و آب را به آنها داد و گفت : گوسفندتان را طبخ کنید و بخورید و به آنها نگفت که مار او را گزیده است.آنها نیز گوسفند را طبخ کردند و خوردند، صبح هنگام دیدند ابو خراش ‍ در حال مرگ است . آنها نیز او را دفن کردند و رفتند. ابو خراش در حال جان دادن ضمن اشعارى ، موضوع را گفت که شب گذشته مار او را گزیده است و از درد آن است که از دنیا مى رود.
وقتى خبر مرگ او به عمر رسید، سخت خشمگین شد وگفت :اگر نه این بود که مى ترسیدم سنت جارى شود، دستور مى دادم که هیچ یمنى را پذیرایى نکنند! و آن را به سراسر دنیاى اسلام بخشنامه مى کردم ! سپس ‍ به حکمران خود در یمن نوشت که آن چند نفر را که بر ابوخراش وارد شدند دستگیر کند و دیه وى را از آنها بگیرد، وآنها را براى جبران عملشان ، مورد مؤ اخذه وشکنجه قرار دهد !!

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:16توسط رضا مقیمی باغملکی | |

گرایش فوق العاده عمر وحفصه به تورات

 

روزی عمر بن خطاب از کنار مردی عبور می کرد و آن مرد مشغول خواندن کتابی بود . عمر ایستاد و گوش داد و آن کتاب(تورات) را از آن مرد گرفت و نسخه ای از آن کتاب را برای خود نوشت . بعد از چند روز نزد پیامبر آمد و مقداری از این کتاب را خواند در این هنگام رنگ چهره پیامبر از عصبانیت تغییر کرد . مردی از انصار آنجا بود و به عمر گفت مگر نمی بینی چهره پیامبر دگرگون شده نخوان !!‌ پیامبر در این هنگام فرمود : من که مبعوث شدم در حالی که تمام کننده و ختم کننده و ادیان قبلی بودم و همه چیزرا برای شما آوردم  .

 

وهمچنین نقل شده: و در مدینه منوره منطقه اى است به نام مسکه، معروف است که عمردر این مکان تورات را مى آموخت   درباره حفصه دختر عمر نیز چنین مطلبى نقل شده است، که او در محضر پیامبر ـ صلى الله علیه وآله وسلّم ـ کتاب امت هاى قبل را مى خواند. و پیامبر ـ صلى الله علیه و آله وسلّم ـ نیز بسیار ناراحت شده به گونه اى که رنگ مبارکش تغییر کرده و فرمود: اگر حضرت یوسف امروز این کتاب را بیاورد و از او پیروى کنید گمراه مى شوید.


+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:11توسط رضا مقیمی باغملکی | |

ما شککت فی نبوة محمد قط کشکی یوم الحدیبیة !


یعنی هرگز به اندازه شکی که در روز حدیبیه در نبوت پیامبر اکرم ص کردم شک نکرده بودم.

این کلام وی خود نشان دهنده آن است که وی مادام و همیشه در نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه واله شک می کرده است. ولی شک وی در روز حدیبیه با بقیه شک ها فرق می کرده است.

علت شک عمر آن بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله فرموده بودند که به مکه می رویم و اعمال حج انجام خواهیم داد. و به همین منظور به همراه جمع کثیری از اصحاب به سوی مکه به راه افتادند. ولی مشرکان که از طرفی نمی خواستند که مسلمانان به حج بیایند و از طرفی هم خود را قادر به مقابله و جنگ با ایشان نمی دانستند تصمیم گرفتند که با پیامبر عظیم الشان اسلام صلح کنند.  برای همین مشرکان چندی از بزرگان خود را پیش پیامبر اکرم ص فرستادند. پیامبر اکرم ص نیز صلاح دیدند که به مدینه برگردند و به حج نروند و با ایشان صلح کنند. که البته مفاد و شروط این صلح منافع بسیاری بعدها برای مسلمانان به وجود آورد. ولی عمر که از شروط صلح نامه خمشگین شده بود به محضر پیامبر اکرم ص رسید و مثل همیشه با تندی و توهین با ایشان سخن گفت.

بخارى ماجرای توهین عمر را در آخر کتاب شروط صحیح خود  نقل مى کند که عمر مى گوید: به پیغمبر گفتم : آیا تو پیغمبر بر حقّ خدا نیستى ؟
فرمود: چرا هستم .
گفتم : آیا ما بر حقّ و دشمن ما بر باطل نیستند؟
فرمود: چرا.
گفتم : پس چرا در دین خود پستى و خفت نشان دهیم ؟
در این هنگام پیغمبر - صلّى اللّه علیه وآله - فرمود: من پیغمبر خدا هستم و نافرمانى او را نخواهم کرد! و خدا هم یاور من است.
عمر گفت : به پیغمبر گفتم : مگر تو نمى گفتى که ما بزودى به خانه خدا مى رسیم و آن را طواف مى کنیم ؟
فرمود: چرا، ولى آیا گفتم امسال چنین خواهد شد؟
گفتم : نه .
فرمود: پس این را بدان که به خانه خدا مى آیى و آن را طواف مى کنى.

این نوع سخن گفتن وی با پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله خود دلیل واضح و روشنی است بر عدم اعتقاد وی به نبوت ایشان. و به همین دلیل در روز حدیبیه عمر حقیقت درون خودش را بیان می کند و اظهار می دارد که در نبوت پیامبر شک دارد و در واقع اصلا عقیده ندارد. آیا کسی که عقیده به نبوت دارد و طبق حکم قران کلام پیامبر را وحی می داند در کارها و سخنان وی شک می کند و او را توبیخ می کند ! ؟

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:7توسط رضا مقیمی باغملکی | |


 عمر گفت : متعتان کانتا علی عهد رسول الله و أنا أنهی عنهما


دو متعه در زمان رسول الله بود که حلال بود من حرام می کنم ؛متعه حج و متعه نساء.دومتعه در زمان پیامبر بود ومن از ان نهی می کنم .متعه حج ومتعه نساء .

وعلتش واضح است حرام کرد این دو را تا حاجی زنش بهش حرام شود و متعه نساء تا زنا زیاد شود ودشمن امیر المومنین علیه السلام زیاد بشود

 

+نوشته شده در یک شنبه 28 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:4توسط رضا مقیمی باغملکی | |

از ابوبکر نقل شده که روزی ابوبکر مرغی رابرشاخه درختی دید وگفت:خوشا به حال تودوست داشتم که مانندتوباشم زیراتوخرما های درختان را می خوری وپرواز می کنی وحساب وعذابی برای کارهایت نداری به خداقسم دوست می داشتم که درختی می بودم درکنار راه وشتری برگ مرامی خوردند ومراچون پشکل از شکم خارج می کرد وبشر نمی بودم.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت19:10توسط رضا مقیمی باغملکی | |

نمونه اول)
او نخستین کسی بود که شلاق (دره) در دست گرفت.

نمونه دوم)
شخصی به عمر گفت: مردم از تو خشمگین اند! مردم از تو خشمگین اند! مردم از تو متنفرند! عمر پرسید: برای چه؟ آن مرد گفت از زبان و عصای تو ! 

نمونه سوم)
عایشه فرزند عثمان بر این اعتقاد بود که تندی عمر- دیگران را از انتقاد به او بازداشته است.

نمونه چهارم)
یک بار غلام زبیر بعد از نماز عصر به نماز ایستاد. در همان لحظه متوجه شد که عمر با دره (شلاق) خود به طرف او می آید. بلافاصله از آنجا فرار کرد.

 


نمونه پنجم)
ابن عباس میگوید: من برای پرسیدن یک سوال از عمر دو سال صبر کردم. مانع من از پرسش ترس از عمر بود. (5)

نمونه ششم)
خشونت عمر به حدی رسید که ابن عباس در عصر وی. جرات ابراز حکم شرعی ارث را نداشت. وقتی بعد از مرگ عمر بر خلاف نظر وی در زمینه ارث سخن گفت و به او اعتراض شد که چرا در زمان عمر نمیگفتی. جواب داد: به خدا قسم از او میترسیدم.

نمونه هفتم)
آورده اند که شخصی نزد عمر آمد و پرسید: معنای آیه الجوار الکُنّس چیست؟ عمر با چوب دست زد و عمامه او را انداخت..!

نمونه هشتم)
از عبدالرحمن بن یزید چنین روایت شده است: شخصی درباره کلمه وأبّاً از عمر سوال کرد. عمر نیز با تازیانه سراغ او رفت.

نمونه نهم)
روایت شده است که شخصی به خلیفه گفت: من شدیدترین آیه را در قران می دانم. عمر با تازیانه بر سر او کوبید و گفت: به تو چه مربوط که در قران تحقیق می کنی !

نمونه دهم)
ابوهریره می گوید: در دوران زمامداری عمر هیچ فردی نبود که حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله نقل کند، مگر آنکه خون از پشتش جاری می گردید.

نمونه یازدهم)
روزى در راه دید که عده اى به دنبال ابى بن کعب افتاده اند. درّه (تازیانه) کشید که بر سر او فرود آورد.
ابى گفت : یا امیرالمؤ منین ! از خدا بترس . عمر گفت : این جمعیت چیست که دنبالت افتاده اند، اى پسر کعب ؟ نمى دانى این عمل ، تو را مفتون مى کند و آنها را خوار مى نماید.

نمونه دوازدهم)
درّه او مانند تازیانه عذاب بود که بزرگان صحابه از آن وحشت داشتند، تا جایى که گفته اند: وحشتناکتر از شمشیر حجاج بن یوسف بود.

نمونه سیزدهم)
صاحب کتاب حیاة الصحابه می گوید: عمر نسبت به زنان خشنونت بیشتری داشت. زنان از او می ترسیدند. و ما در اینجا گوشه ای از این خشونت ها را بیان می کنیم:
طبرى به سلسله سند از سعیدبن مسیّب نقل مى کند که گفت : وقتى ابوبکر مرد ، عایشه با جمعى از زنان براى او نوحه سرائى به راه انداخت . عمر خطاب به خانه او آمد و آنها را از گریستن بر ابوبکر منع کرد، ولى زنان اعتنایى نکردند و سرگرم کار خود بودند.
عمر به هشام بن ولید گفت : به درون خانه برو و دختر ابو قحافه را خارج نما. وقتى عایشه این حرف را از عمر شنید، به هشام گفت : من نمى گذارم وارد خانه من بشوى ، ولى عمر گفت : داخل شو، من به تو اجازه مى دهم . هشام نیز داخل شد و امّ فروه خواهر ابوبکر را نزد عمر آورد. عمر دُرّه را به دست گرفت و او را مضروب ساخت ! زنان نوحه گر نیز وقتى این (خشونت ) را دیدند، متفرق شدند!! 
نمونه چهاردهم)
به گزارش عبدالرزاق صنعانی، ابراهیم نخعی می گوید: عمر در صفوف زنان می گشت، ناگهان بوی عطر از آنان به مشامش رسید، در آن حال گفت: اگر می دانستم این بو از کیست با او چه و چه می کردم...
زنی که در آنجا خود را معطر کرده بود، از ترس بول کرد!
نمونه پانزدهم)
سیمای خلیفه چنان ترسناک بود که زن حامله ای از (ترس) دیدن او سقط جنین کرد. این حادثه زمانی رخ داد که خلیفه به دنبال زنی فرستاد تا در جلسه دادگاه حاضر شود. آن زن در بین راه از شدت خشونت عمر و ترس از او، فرزند خود را سقط کرد!

نمونه شانزدهم)
عمر زنی را در پوششی دید که دیدن آن به شگفت آمد. در مورد او سوال کرد. گفتند: آن زن، کنیز فلانی است. عمرچندین ضربه با تازیانه اش به او زد در حالی که می گفت: ای زن پست! آیا خود را شبیه زنان آزاد می گردانی!

نمونه هفدهم)
به طور قطع بهترین راه شناخت عمر مراجعه به کلام امیرالمؤ منین علیه السلام است. آنجا که مولا علی علیه السلام در خطبه شقشقیه راجع به واگذارى خلافت از جانب ابوبکر به عمر سخن مى گوید، مى فرماید:
ابوبکر آن را در موردى جنجال برانگیز قرار داد. سخنانش تند و تماس با وى سخت ، ولغزشهایش بسیار، وعذر خواستن از آن فراوان بود! همچون کسى که بر شترى سرکش سوار است که اگر مهارش را محکم نگاهدارد، بینى حیوان پاره مى شود و چنانچه آن را رها کند به رو در مى افتد. به خدا قسم ! مردم در زمان او دچار خبط و خطا و تلون و اعتراض شدند.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت19:6توسط رضا مقیمی باغملکی | |

 

بی تردید یکی از مهمترین شاخصه های حاکم اسلامی دانش او نسبت به احکام خداوند است . آگاهی و دانش امری است که ضرورت آن هم نزد عقلا پذیرفته شده است و هم در کتاب خدا مورد تاکید قرار گرفته است . قرآن مجـــــید به عنوان اصلی ترین منبع اســلام دارای احـکام فراوانی می باشد . این احکام که به دسته های مختلف تقسیم می شوند گاهی به صورت صریح و گاهی به صورت اشاره در کتاب خدا آمده است . اگر انتظار داشته باشیم که حاکم اسلامی نسبت به این احکام وقوف و آگاهی داشته باشد ، انتظاری بجا خواهد بود . یکی از این احکام ، حکم تیمّم در صورت نیافتن آب است ( 1 ) . به این داستان توجه کنید تا میزان دانش خلفای اهل سنت از کتاب خدا و احکام آن را به دست آورید .
مردى نزد عمر آمد و سؤال نمود : من گاهى جنب می‏شوم و آب براى غسل پیدا نمى‏کنم ، تکلیف من چه مى‏باشد ، چگونه نماز بخوانم ؟
خلیفه گفت : نماز نخوان .
عمّار گفت : اى خلیفه ! یادت هست که من و تو در یک جنگ بودیم ، جنب شدیم آب براى غسل پیدا نکردیم تو نماز نخواندى !!! اما من در خاک غلطیدم و نماز خواندم ، بعد وقتى خدمت پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم آمدیم ، ایشان نحوه تیمّم را آموزش دادند که دستان خود را به خاک

 

زده سپس صورت و دستهایتان را با آن مسح کنید؟
عمر به عمّار گفت : از خدا بترس .
عمّار در پاسخ گفت : اى خلیفه ! اگر تو بخواهى حرفی نمیزنم.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت19:3توسط رضا مقیمی باغملکی | |

گروهی از علمای یهود نزد “عمر بن خطاب“ رفتند و گفتند: ای عمر! چون تو ولی امر مردم پس از محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) هستی، از تو سوال هایی می کنیم. اگر پاسخ مان را دادی، می فهمیم که اسلام و محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) بر حق است؛ و اگر پاسخ ندادی، می فهمیم که اسلام باطل است و محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) پیامبر نیست.

عمر گفت: هرچه می خواهید بپرسید.

گفتند: به ما بگو قفل های آسمان و کلیدهای آسمان چیست؟ به ما بگو آن چه قبری ست که با صاحب اش به راه افتاد؟ به ما بگو آن چه کسی ست که قومش را انذار کرد، نه از جنّ بود و نه از انس؟ به ما بگو از پنج چیز که بر زمین راه رفتند و در هیچ رحمی آفریده نشدند؟

عمر سربه زیرافکندوگفت: برای عمرعیب نیست که اگرازمطلبی که چیزی از آن نمی داند، از او سوال شود، بگوید نمی دانم.

یهودیان برخاستند و گفتند: پس شهادت می دهیم که اسلام برحق نیست و محمد (صلی الله علیه وآله وسلم) پیامبر نمی باشد.

در این هنگام سلمان فارسی از جا برخاست و به آنان گفت: صبر کنید و این قدر زود حکم نکنید. سپس به سوی علی بن ابیطالب علیه السلام رفت و 

 

به ایشان گفت: یاعلی! به داد اسلام برس. حضرت امیرالمومنین علیه السلام مطلب را سوال کردند و سلمان ماجرا را بازگوکرد سپس ایشان علیه السلام درحالیکه عبای پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را بردوش داشتند، به مجلس عمر رفتند. عمر فورا بلند شد و ایشان را دربرگرفت و گفت: یاابالحسن! در هر مشکلی تو باید به داد ما برسی.

امیرمومنان علیه السلام رو به یهودیان کرده و فرمودند: هرچه می خواهید بپرسید، چرا که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم هزار باب از علم بر من گشوده است که از هر بابی، هزار باب دیگر باز می شود. یهودیان سوال های خود را تکرار کردند. حضرت علیه السلام به آنان گفتند: من پاسخ شما را به یک شرط می دهم، و آن این که پس از پاسخ براساس آن چه در تورات آمده، به دین ما وارد شوید و ایمان آورید. یهودیان پذیرفتند که شرط را عملی کنند.

حضرت امیرمومنان علیه السلام شروع به پاسخ دادن کرده، فرمودند:

قفل آسمان ها شرک به خداست، زیرا وقتی بنده ای مشرک می شود، هیچ عملی از اعمالش بالا نمی رود؛ اما کلید آسمان ها شهادت به وحدانیت خدا و رسالت محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله وسلم) است.

یهودیان به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: این جوان راست می گوید.

حضرت علیه السلام ادامه دادند: اما گوری که با صاحب اش راه افتاد، شکم ماهی ست که یونس بن متی در آن قرار گرفت و آن ماهی در حالی که یونس در شکم اش بود، هفت دریا را دور زد. اما آن که قوم اش را انذار کرد ترساند که نه از جن بود و نه از انس، همان مورچه ای بود که به سایر مورچگان گفت: ای گروه مورچگان! به لانه های خود داخل شوید تا سلیمان و سپاهیانش شما را له نکنند در حالی که نمی دانند. (1) اما آن پنج چیز که بر زمین راه رفتند و در هیچ رحمی نبودند، عبارت اند از: آدم، حوا، شتر صالح، گوسفند ابراهیم و عصای موسی.

یهودیان با شنیدن پاسخ های صحیح امیرمومنان علی علیه السلام، شهادتین را به زبان جاری ساختند و اعتراف کردند که علی علیه السلام داناترین تمام امت است.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت19:1توسط رضا مقیمی باغملکی | |

لولا علی لهلک عمر

 

این عبارت که از زبان خلیفه دوم عمر بن خطاب ، در جریانهای مختلفی و بارها از زبان وی نسبت به حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام صادر شده است این کلام عمر بی کفایتی اورادر حکومت نشان می دهد که مادراینجا فقط به چند مورد اشاره می کنیم دوستان می توانند برای اطلاع بیشتر به کتاب شریف الغدیر علامه بزرگوار امینی (ره) مراجعه کنند

 

روزی مردی نزد عمر آمد و در پاسخ به این سوال که به او گفته شد چگونه صبح کردی گفت : صبح کردم در حالیکه فتنه را دوست داشتم و از حق کراهت داشتم و یهود و نصاری را تصدیق می کردم و به چیزی که ندیدم ایمان داشتم و به چیزی که خلق نشده اقرار داشتم

پس عمر به دنبال حضرت علی علیه السلام فرستاد پس زمانی که حضرت آمد آنها را از حرفهایی که مرد زده بود با خبر کرد و فرمود راست می گوید زیرا خدای متعال می گوید : همانا اموال و اولاد شما فتنه است و از حق کراهت دارد یعنی مرگ زیرا خدای متعال می گوید : و سکره موت به حق آمد و تصدیق می کند یهود و نصاری را خدا ی متعال می فرماید: و یهود می گوید نصاری چیزی نیستند و نصاری می گویند یهود چیزی نیست و به چیزی که ندیده ایمان دارد یعنی خدای عزوجل و به چیزی که خلق نشده اقرار دارد یعنی ساعة (قیامت )پس عمر گفت : اگر علی نبود عمر هلاک می شد.


روایت شده است که زنی در زمان عمر فرزندش را شش ماه بعد از ازدواج به دنیا آورد پس عمر دستور به سنگسار او داد پس حضرت علی علیه السلام فرمود :‌تو اجازه چنین کاری نداری و آین آیه شریفه را تلاوت کرد (و حمله و فصاله ثلاثون شهرا) پس عمر گفت : اگر علی نبود عمر هلاک شده بود .


زنان عاجزند از اینکه مثل علی ابن ابیطالب به دنیا آورند اگر علی نبود عمر هلاک می شد.


 
..و درباره زن دیوانه ای که عمر امر به سنگسار او کرد و در مورد زنی که شش ماهه بچه اش به دنیا آمده بود پس عمر خواست که آنها را سنگسار کند پس حضرت علی به او گفت همانا خدای متعال می گوید : و حمل زن و شیر دادنش سی ماه است ... و همچنین به او گفت : هماا خدا تکلیف را از دیوانه برداشته است ... پس عمر می گفت :اگر علی نبود عمر هلاک شده بود .

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:58توسط رضا مقیمی باغملکی | |


در یکى از شبها که در کوچه هاى مدینه گشت مى زد، صداى آواز مردى را از درون خانه اش شنید، ناگهان از دیوار بالا رفت ! و پایین آمد! و به نزد او رفت . عمر دید زنى و ظرفى از شراب نزد اوست . گفت : اى دشمن خدا! پنداشتى که خداوند تو را با این معصیت مى پوشاند؟
وقتی صاحب خانه او را دید گفت: ای خلیفه وقت! اگر ما یک گناه کردیم- تو شش گناه کردی و اگر از ما یک مخالفت امر خدا صادر شده از تو چندین مخالفت صادر شده. اگر قبول نداری بشنو تا بگویم:

اولا: تجسس کرده ای و خداوند فرموده: "و لا تجسسوا" یعنی تجسس عیوب مردم نکنید که خداوند عیب پوش است.

ثانیا: خداوند فرموده : "و لیس البر ان تاتوا البیوت من ظهورها و لکن البر من اتقی و اتوا البیوت من ابوابها" یعنی: خوب نیست از پشت بام خانه ها داخل خانه مردم شدن و نیکی آن است که از خدا بپرهیزید و از در خانه مردم در آیید. تو از در نیامدی. از دیوار آمدی و از نیکی و تقوا که خدا فرموده چیزی به جا نیاوردی.

ثالثا: خداوند فرموده: "ان بعض الظن اثم" تو گمان بد در حق مردم و در حق ما می بری

رابعا: خداوند فرموده: " ان جائکم فاسق بنباء فتبینوا" و تو تحقیق نکرده بر سر ما آمدی.

پنجم: آنکه خداوند به بندگان فرموده بی رخصت و اجازه به خانه کسی داخل نشوید:
"لا تدخلوا بیوتا غیر بیوتکم حتی تستانسوا و تسلموا علی اهلها" اگر این خانه توست بگو. و اگر ادعای انیست (دوستی) میکنی انیس و دوست از بام خانه در نمی آید. و خداوند فرموده هرگاه داخل خانه کسی شوید بر اهل ان خانه سلام کنید که در سلام سلامتی است و ترکش در عرف قبیح است. در هیچ مذهبی نیست که تسلیم و تواضعی نباشدو تو سلام نکردی.
ششم: آنکه امر به معروف و نهی از منکر مراتبی دارد. پس از رعایت آن مراتب دستور به کشتن او میدهند. ولی تو قبل از آنکه مراتب را رعایت کنی برای کشتن من آمدی. دیگر آنکه تو جانشین رسول خدایی-تو را تمکین در کار است. شب گردی چیز دیگریست و جانشین رسول خدا دیگر. یعنی وظیفه تو شب گردی نیست.
وقتی عمر این مسائل را شنید خجالت کشیدو از آن شخص عذر خواست.

روایات زیادی همچون روایت فوق ذکر شده اند که همگی بیان کنند اصرار و سعی زیاد عمر در تجسس خانه های مردم دارد. در حالیکه در قران و روایات تاکید بسیار زیادی شده است که: "تجسس نکنید".

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:57توسط رضا مقیمی باغملکی | |

 

برخی گفته اند عمرابن‏ خطاب همیشه از استفاده از کتبی که از کشورهای فتح شده به مدینه آورده می‏شدند مخالف بود و می‏گفت: «آن کتابها زاید بر احتیاجات ماست تا آن وقت که قرآن نزد ما می‏باشد ما را کفایت می‏کند.» و طبق دستور او آنها را با آتش می‏سوزاندند.

به دستور عمربن خطاب کتابخانه های ایران و مصر سوزانده شد و آنچه از علم و فرهنگ تا آن زمان در مراکز اصلی و باستانی تمدن بشری باقی بود از بین رفت.

به عنوان مثال نقل کرده اند که در اسکندریه مصر عَمْرو بن عَاص والی آن دیار به دستور خلیفه شروع کرد به تقسیم و تفریق کتابها بر حمّامهای اسکندریّه و سوزاندن آنها در تنوره‏ها و تون‏های آنها و شش ماه طول کشید تا همه سوخت و از بین رفت.

در مقابل امام علی (علیه السلام) به پیروانش می‏فرمود: «دانش را به خانه بیاورید ولو اینکه از مکانهای دوردست باشد.»

او در نهج‏ البلاغه می‏فرماید: «دور از اخلاق یک مرد آزاده است که چاپلوسی کند و یا به دیگران حسادت ورزد جز اینکه در جستجوی دانش باشد.»

همچنین در جریان فتح ایران در زمان خلافت عمر یکی از غنائمی که به دست مسلمانان افتاد قالی بزرگ زربافت کاخ سفید مدائن بود، این قالی بیش از 350 متر طول داشت که مورخان از آن به عنوان بهارستان کسری یاد کرده‏اند.

 این قالی که از آثار فرهنگی آن زمان به حساب می آمد را  به چندین قطعه قابل استفاده در آوردند و قطعات آن را بین مسلمانان تقسیم کردند.


 

خانه بیاورید ولو اینکه از مکانهای دوردست باشد.»

او در نهج‏ البلاغه می‏فرماید: «دور از اخلاق یک مرد آزاده است که چاپلوسی کند و یا به دیگران حسادت ورزد جز اینکه در جستجوی دانش باشد.»

همچنین در جریان فتح ایران در زمان خلافت عمر یکی از غنائمی که به دست مسلمانان افتاد قالی بزرگ زربافت کاخ سفید مدائن بود، این قالی بیش از 350 متر طول داشت که مورخان از آن به عنوان بهارستان کسری یاد کرده‏اند.

 این قالی که از آثار فرهنگی آن زمان به حساب می آمد را  به چندین قطعه قابل استفاده در آوردند و قطعات آن را بین مسلمانان تقسیم کردند.


+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:54توسط رضا مقیمی باغملکی | |

از محرمات شرعی به نص قرآن کریم شرب خمر است، و یکی از علل تحریم آن عادت عرب قبل از اسلام به نوشیدن آن  است و چون  این عادت  اندکی پس از  آمدن اسلام  هنوز رواج داشت  تحریم آن  طی مراحلی  از طرف خداوند آغاز شد و لی با وجود تحریم آن وابلاغ آن توسط رسول اکرم(ص) افرادی با حالت مستی به نماز می ایستادند و خداوند با فرستادن فرمان دیگر آنان را از این عمل زشت نهی فرمود، پس از آن گروهی نوشیدن خمر را ترک کردند، و ازکسانی که به این عمل خبیث مبتلا بود شخص عمر بن خطاب است  که در حالت مستی با استخوان  شتر  فرق سر عبد الرحمان  عوف را شکافت  سپس نشست و بر کشته ها ی بدر گریه می کرد خبر به رسول خدا (ص) رسید، حضرت خشمگین شد و در حالیکه عبایش روی زمین کشیده می شد نزد عمر آمد و با وسیله ای که در دست مبارکش بود بر سر عمر کوبید، عمر فریاد زد از خشم خدا و رسول به خدا پناه می برم، پس از این قضیه بود که این آیه نازل شد: همانا شیطان بوسیله شراب و قمار می خواهد بین شما دشمنی ایجاد کند. عمر پا شنیدن آیه گفت: قبول کردیم حکم خدا را.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:48توسط رضا مقیمی باغملکی | |

جابرعبدالله انصاری می گوید: در یکی از سالهای حکومت عمر ملخ در مدینه پیدا نمی شد عمر اعلام کرد برای من ملخ بیاورید کسی نتوانست ملخی پیدا کند عمر بسیار ناراحت شد و به چند نفر دستوردادبه شهر های دور مختلف حتی به شام وعراق و... بروند وبرای  او ملخ بیاورند بعد از چند روز یکی از آن افراد از یمن یک مشت ملخ آورد.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:47توسط رضا مقیمی باغملکی | |


از سعید بن جبیر نقل شده که زنی را آوردند نزد عمر بن‏ خطاب که فرزندی زائیده بود که از نصف بالا دارای دو بدن و دو شکم و دو سر و چهار دست و دو عورت بود و در نیمه پائین دارای دو ران و دو ساق و دو پامثل سایر مردم بود، پس زن از شوهرش مطالبه میراث آن نوزاد را میکرد و آنمرد پدر این آفریده عجیب بود، پس عمر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله را خواست و درباره آن با ایشان مشورت کرد، پس چیزی در پاسخ او نگفتند.
پس علی بن ابیطالب علیه السلام را طلبید:
پس علی علیه السلام فرمود: بدرستیکه این امریستکه
رایش خبر و آزمایش است، این زن را حبس کن و فرزندش را هم حبس کن و برای او کسی را بگمار که آنها را خدمت کند و مخارج آنها

 

را هم بطور معروف و متعارف بده، پس عمر بفرموده‏ علی علیه السلام عمل کرد پس آن زن مرد و آن طفل عجیب بزرگ شد و مطالبه میراث کرد، پس علی علیه السلام فرمان داد باینکه خدمت گذار خواجه ای‏ برای او قرار داده شود که عورتین او را خدمت کند و متصدی شود از او آنچه مادران متصدی میشوند از چیزهائیکه حلال نیست برای کسی جز خادم‏ سپس یکی از بدنها خواستار ازدواج شد، پس عمر فرستاد خدمت علی علیه السلام،

پس گفت: ای ابو الحسن چه میبینی درامر این دو بدن اگر یکی از آن چیزی را که میل کرد که دیگری مخالف با آن بود و اگر دیگری طلب کرد حالتی را که آن که پهلوی اوست ضد آن را خواست حتی آنکه در این ساعت یکی از آنها جماع وآمیزش خواسته است.

پس علی علیه السلام فرمود: الله اکبر، بدرستیکه خدا صابرتر و کریم تر است از اینکه ببیند بنده اش برادرش را که با اهلش امیزش و جماع میکند، و لکن او را سه روز بتاخیر بیاندازید که خداوند بزودی حکمی را جاری میفرماید درباره او که طلب نکند در نزد مردن.
پس بعد از سه روز مرد پس عمر اصحاب رسول خدا صلی الله علیه ‏و آله را جمع کرد و مشاورت کرد با ایشان درباره او، بعضی گفتند قطع کن‏ا و را تا زنده از مرده جدا شود و کفن‏ کن و دفن نما.

پس عمر گفت: اینکه شما اشاره کردید هر آینه عجیب است که‏ ما زنده را برای حال مرده ای بکشیم وبدن زنده فریاد و ناله کرد و گفت الله خدا برای ما کافیست مرا می کشید و حال آنکه من شهادت میدهم باینکه لااله الا الله و ان محمدا رسول الله صلی الله علیه و آله و قران میخوانم.


پس فرستاد بسوی علی علیه السلام و گفت: ای ابو الحسن شما حکم فرما بین این دو بدن،

پس علی علیه السلام فرمود: امر در آن واضح تر و آسان ترو ساده تر است از این، حکم اینست، که او را غسل دهید و کفن نمائید و اورا با پسر مادرش واگذارید که او را خدمت کند هر گاه راه میرود پس برادرش او را کمک نماید پس هر گاه سه روز گذشت‏ بدن مرده خشک میشود پس آنرا جدا کنیددر حال خشکیدن و موضع آنکه زنده است دردناک نمیشود پس من بتحقیق میدانم که خدا بدن زنده را بعد از آن بیش ازسه روز باقی نمیگذارد زیرا متاذی میشود ببوی عفونی و گند و مرده او پس ‏این کار را کردند پس دیگری سه روز زنده بود و بعد مرد پس عمر گفت: ای پسر ابیطالب همواره تو برطرف کننده هر شبهه و آشکار کننده هر حکمی هستی.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:45توسط رضا مقیمی باغملکی | |

از عمر بن خطاب روایت شده است که گفت: ای رسول خدا ! من در دوران جاهلیت دخترانم را زنده به گور کرده‌ام (چه کار کنم؟) . آن حضرت فرمود: برای هر دختری که زنده به گور کرده‌ای، یک بنده آزاد کن .
مؤوده به دختری می‌گویند که در زمان تولد کشته شده است. مردم دوران جاهلیت، این کار را به خاطر ترس از ننگ و فقر می‌کشتند.

از عمر بن خطاب نقل شده است که گفت: ای رسول خدا ! من در جاهلیت دخترانم را زنده به گور کردم (چه کار کنم؟) آن حضرت فرمود: برای هر دختری که زنده به گور کردی، یک بنده آزاد کن .
و این به آن دلیل است که عرب‌ها در جاهلیت، در زیر پای زن حامله، گودالی می‌کندند، وقتی وضع حمل می‌کرد، بچه‌اش در داخل آن گودال می‌افتاد، پس از آن اگر پسر بود، او را بیرون می‌آوردند؛‌ و اگر دختر بود، در همان گودال رهایش می‌کردند و خاک بر او می‌ریختند تا بمیرد. این کار ، قتل عمد به حساب می‌‌آید و سبب وجوب کفاره می‌شود.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:44توسط رضا مقیمی باغملکی | |

بعد از آن که رسول خدا صلى الله علیه وآله امیر مؤمنان علیه السلام را به عنوان خلیفه و جانشین خود انتخاب و آن را بر همگان اعلام کرد، به مردم دستور داد که یکى یکى با آن حضرت بیعت کرده و این منصب جدید را تبریک بگویند.
طبق روایات صحیح السندى که در کتاب‌هاى اهل سنت وجود دارد، عمربن خطاب از کسانى است که خود را به امیر المؤمنین علیه السلام رساند و پس از بیعت با آن حضرت، منصب جدیدش را تبریک گفت.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:42توسط رضا مقیمی باغملکی | |

مدائنی می گوید: هنگامی که عمر بر روی منبر بود احساس کرد که بادی از او خارج شد. گفت ای مردم من مخیر شدم بین اینکه از شما بترسم در کار خدا و یا اینکه از خدا بترسم در کار شما پس ترجیح دادم که از خدا بترسم پس بدانید که من چـون گوزیدم و الان برای تجدید وضو از منبر پایین می آیم.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:41توسط رضا مقیمی باغملکی | |

از ابی طفیل روایت که گفت : زنی در صحرا گذر می کرد در راه گرسنه شد ،به چوپانی رسید ، گفت من گرسنه هستم کمی به من غذا بده ، چوپان گفت من غذا نمی دم مگر اینکه خودت را در اختیار من قرار بدهی ، آن زن گفت چوپان سه مشت خرما به من داد ، بعد من خودم را در اختیار او قرار دادم ...  و گشنگی خیلی برای من مشکل بود.

آن زن این خبر را به عمر رساند ، عمر تکبیر گفت و گفت این مهر توست ، هر یک مشت خرمایی که به تو داده است مهر تو بوده است ، پس بر تو نباید حدی زده شود

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:39توسط رضا مقیمی باغملکی | |


یسار غلام عمر می گوید : هرگاه عمر بول می کرد به من می گفت : چیزی بده  تا خود را با آن پاک کنم ، من چوب یا سنگی به او می دادم، یااو آلتش را با دیوار یا زمین پاک می کرد، ولی آنرا با آب نمی شست

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:37توسط رضا مقیمی باغملکی | |

از عبد الله بن عبید بن عمیر (نقل شده است) که هنگامی که عمر بن خطاب ، چاقو خورد ، مردم به او گفتند : ای امیر مومنان ، اگر نوشیدنی بنوشی (خوب است ) ؛ پس گفت : به من نبیذ دهید !!! و نبیذ از دوستداشتنی ترین نوشیدنی ها در نزد وی بود . عبد الله گفت :  نبیذ از زخم وی همراه با لخته های خون خارج شد .

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:34توسط رضا مقیمی باغملکی | |

از عبد الله بن عمر نقل شده است که گفت: عمر بن خطاب، دوازده سال طول کشید تا سوره بقره را یاد بگیرد، وقتى تمام کرد، شترى را ذبح نمود.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:33توسط رضا مقیمی باغملکی | |

در تاریخ طبری نقل از ابابکر آمده که : «واقعیت آن است که من شیطانى دارم که گمراهم مى کند.»

عقل نمى پذیرد که منظور ابابکر، شیطان جنّى بوده باشد بلکه انسانى را در نظر داشته است; حالا آن انسان کیست؟

منظور ابابکر، عمر بن الخطاب بوده است

خطیب بغدادى از عبدالله بن ابى الحجاج روایت کرده است: عبدالوارث براى ما حدیث کرد و گفت: من در مکه بودم و ابو حنیفه نیز در آن جا حضور داشت و چند نفر نزدش بودند که مردى چیزى پرسید و وى جوابش را گفت; آن مرد گفت: از عمر بن الخطاب چه روایتى است؟ ابو حنیفه گفت: آن، گفتار شیطان است.

+نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1391برچسب:,ساعت18:31توسط رضا مقیمی باغملکی | |

امام على عليه السلام:

لِقَنْبرٍ وقد رامَ أن يَشتِمَ شاتِمَهُ: مَهْلاً يا قَنبرُ! دَعْ شاتِمَكَ مُهانا تُرْضِ الرَّحمنَ وتُسخِطِ الشَّيطانَ وتُعاقِبْ عَدُوَّكَ، فَوَالذي فَلَقَ الحَبَّةَ وبَرَأ النَّسَمَةَ ما أرضَى المؤمنُ رَبَّهُ بِمِثلِ الحِلْمِ، ولا أسخَطَ الشَّيطانَ بِمِثلِ الصَّمتِ، ولا عُوقِبَ الأحمَقُ بمِثلِ السُّكوتِ عَنهُ.

- خطاب به قنبر- كه مى خواست به كسى كه بدو ناسزا گفته بود، ناسزا گويد - : آرام باش قنبر ! دشنامگوى خود را خوار و سرشكسته بگذار تا خداى رحمان را خشنود و شيطان را ناخشنود كرده و دشمنت را كيفر داده باشى. قسم به خدايى كه دانه را شكافت و خلايق را بيافريد، مؤمن پروردگار خود را با چيزى همانند بردبارى و گذشت خشنود نكرد و شيطان را با حربه اى چون خاموشى به خشم نياورد و احمق را چيزى مانند سكوت در مقابل او كيفر نداد.

+نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391برچسب:,ساعت14:56توسط رضا مقیمی باغملکی | |

پيامبر خدا صلى  الله  عليه و  آله و سلّم:

إذا شَتَمَ أحَدُكُم أخاهُ فلا يَشتِمْ عَشِيرَتَهُ، ولا أباهُ، ولا اُمَّهُ، ولكنْ لِيَقُلْ إن كانَ يَعلَمُ ذلك : إنّكَ لَبَخِيلٌ، وإنّكَ لَجَبانٌ، وإنّكَ لَكَذُوبٌ، إن كانَ يَعلَمُ ذلكَ مِنهُ.

هرگاه يكى از شما برادرش را دشنام مى دهد، نبايد به ايل و تبار او و پدر و مادرش دشنام دهد، بلكه بگويد : تو بخيلى، تو ترسويى، تو دروغگويى ! به شرط آن كه بداند او واقعا چنين است.

+نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391برچسب:,ساعت14:55توسط رضا مقیمی باغملکی | |

پيامبر خدا(صلی الله عليه و آله):

إنّ مِن شَرِّ عِبادِ اللَّهِ مَن تُكرَهُ مُجالَسَتُهُ لِفُحشِهِ؛

بدترين بندگان خدا كسى است كه از ترس فحش او، هم‏نشينى با او را خوش ندارند.

+نوشته شده در جمعه 26 خرداد 1391برچسب:,ساعت14:54توسط رضا مقیمی باغملکی | |

رسول خدا (ص ) فرمودند: لا اله الا الله را به مردگان خود تلقين كنيد، زيرا گناهان را از بين مى برد. گفتند: يا رسول خدا! كسى كه آن را در حال سلامتى بگويد چه حكمى دارد؟ فرمودند: اين (ذكر) گناهان را در هر حال از بين مى برد و از بين مى برد و از بين مى برد. به راستى كه لا اله الا الله انسان مؤ من در زندگى ، مرگ و برانگيختن اوست .
همچنين رسول خدا (ص ) فرمود كه جبرئيل گفت : اى محمد! كاش آنها را به هنگامى كه برانگيخته مى شوند، مى ديدى كه يكى با روى سفيد مى گويد: لا اله الا الله و ديگرى با روى سياه مى گويد: واى بر ما كه نابود شديم

+نوشته شده در پنج شنبه 25 خرداد 1391برچسب:,ساعت10:27توسط رضا مقیمی باغملکی | |

رسول الله صلي الله عليه واله وسلم فرمود : يا علي اگر بنده اي  هزار سال خدا را عبادت كند  و روز ها روزه بگيرد و شب ها شب زنده داري كند و به اندازه  كوه احد  طلا و نقره داشته باشد  و همه انها را در راه خدا انفاق كند  و در بين صفا و مروه مظلوما كشته شود   ، ‌اگر ولايت توو فرزندان تو  را نداشته باشد  هيچ يك از اعمالش قبول نميشود  و حتي بوي بهشت  هم به مشامش نمي رسد  و نيز ولايت تو بدون  برائت  از دشمنان تو و دشمنان  فرزندان  تو قبول نيست .

امام صادق عليه السلام  : دروغ ميگويد  كسي كه  ادعا كند  ما را دوست دارد  و از دشمنان ما برائت  نميجويد . 

 

امام صادق عليه السلام فرمودند: هر کس در کفر دشمنان ما (اهل بيت ) و کساني که به ما ظلم کرده اند شک کند او خود کافر است.

 

اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) فرمودند: والله اگر اين امت روي خاك بايستند با پاي برهنه در حالي كه بر سر خود خاكستر ريخته باشند و گريه و زاري كنند و بر كساني كه آن‌ها را گمراه كرد‌ه‌اند و راه خدا را بسته‌اند و مردم را به سوي جهنم خوانده‌اند؛ لعنت كنند باز اين امت در لعن و بيزاري كم كاري كرده‌اند.
در روايت آمده است: مرد خياطي دو پيراهن نزد امام صادق(عليه‌السلام) آورد و عرض كرد: من هنگام دوختن يكي از اين دو پيراهن صلوات بر محمد و آل محمد مي‌فرستادم و هنگام دوختن ديگري لعن بر دشمنان محمد و آل محمد(صلي الله عليه و آله) مي‌فرستادم. شما كداميك را اختيار مي‌نماييد؟ امام صادق(عليه‌السلام) پيراهني را كه با ذكر لعن دوخته شده بود انتخاب نمودند و فرمودند: من اين پيراهن را بيشتر دوست دارم. 

 

اميرالمؤمنين(عليه‌السلام) در حال طواف كعبه بود مردي پرده خانه كعبه را گرفته و صلوات بر محمد و آل محمد(صلي الله عليه و آله) مي‌فرستاد، حضرت بر او سلام نمود. بار دوم حضرت او را ديدند ولي سلام نكردند. آن مرد عرض كرد يا اميرالمؤمنين! چرا اين بار به من سلام ننموديد؟ حضرت فرمود: نخواستم تو را از ذكر لعن كه اين بار مي‌گفتي باز دارم. چرا كه لعن از صلوات بر محمد و آل محمد(صلي الله عليه و آله) بالاتر است.
 

+نوشته شده در دو شنبه 22 خرداد 1391برچسب:,ساعت19:55توسط رضا مقیمی باغملکی | |

 امام باقر علیه السلام  فرمودند: مثال ابوبکر و پیروانش مثال فرعون و فرعونیان است و مثال امام علی علیه السلام و شیعیانش مثال موسی علیه السلام و پیروانش است

 

امام صادق علیه السلام فرمودند: کسی که ذره ای از محبت اولی و دومی را به دل داشته باشد استحقاق بهشت ندارد

سلمان فارسی رحمه الله به عمر گفت: از رسول خدا صلی الله علیه واله در مورد آیه: در آن روز (قیامت) کسی مانند او عذاب نمی شود و کسی مانند او به بند کشیده نمی شود. (فجر 25-26) سوال کردم. حضرت فرمودند: به درستی که آن شخص تو هستی ای عمر . او به سلمان گفت ساکت شو! 

حسین بن ثویر و ابوسلمه سراج نقل کرده اند که: از امام صادق علیه السلام شنیدیم که آن حضرت بعد از هر نماز واجب لعن می کرد چهار مرد ملعون و چهار زن ملعون را.  اما مردان عبارتند از: ابابکر, عمر, عثمان, معاویه و زنان عبارت بودند از: عائشه,حفصه, هند و ام الحکم خواهر معاویه 

 امیرالمومنین علیه السلام نقل شده است که فرمودند: خدا پسر خطاب (عمر) را لعنت کند. اگر او نبود هیچ مرد و زنی زنا نمی کرد مگر زن و مرد شقی.

حضرت زهرا سلام الله علیها فرمودند: به خدا قسم در هر نمازم بر تو (ابوبکر) نفرین میکنم.

امیر المومنین علیه السلام فرمودند: خدا رحمت کند سلمان و اباذر و مقداد را, هیچ کس به اندازه ایشان آن دو (عمر و ابابکر) را نشناخت و از آنان بیزاری نجست و آنان را لعنت ننمود.

امام صادق علیه السلام فرمودند: هنگامی که حضرت قائم عج ظهور فرماید آن دو (عمر و ابوبکر) را لعنت نموده و از آنها برائت می جوید.

+نوشته شده در دو شنبه 22 خرداد 1391برچسب:,ساعت19:50توسط رضا مقیمی باغملکی | |

امام باقر علیه السلام فرمودند: همانا آن دو شیخ (عمر و ابابکر) از دنیا رفتند وتوبه نکردند و به یاد نیاوردند آن ظلمهایی که در حق امیرالمومنین علیه السلام روا داشتند پس لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آن دو باد. 

امام کاظم علیه السلام فرمودند: اولی و دومی همان دو نفری هستند که به اندازه چشم به هم زدنی ایمان نیاوردند.

 

امام كاظم علیه السلام فرمودند: هردو نفر (عمر و ابابکر) کافرند. نفرین و لعنت خدا و فرشتگان و همه مردم بر آنها باد. به خدا سوگند هیچگاه به دل ایمان نداشتند ... همیشه حیله باز و اهل شک و ریب و نفاق بودند تا ملائکه عذاب, آنها را قبض روح و به جایگاه ذلت و خواری در دارالمقام (دوزخ) فرستادند.

ابوحمزه ثمالی می گوید: به امام سجاد علیه السلام عرض کردم: از شما درباره فلانی و فلانی (عمر و ابابکر) سوال دارم ؟ حضرت در پاسخ فرمودند: لعنت خدا بر آن دو باد به عدد تمام لعنت های الهی و به خدا سوگند آن دو مردند در حالی که کافر و مشرک به خدای بزرگ بودند. .

ابو علی خراسانی از غلام امام سجاد علیه السلام نقل می کند که او گفت: در خدمت امام سجاد علیه السلام خلوتی داشتیم به او عرض نمودم: از من بر شما حقی است اگر من را از احوال آن دو (عمر و ابابکر) با خبر نسازید ؟ پس حضرت فرمودند: آن دو کافرند و هر کس محبت آنها را داشته باشد کافر است.

+نوشته شده در دو شنبه 22 خرداد 1391برچسب:,ساعت19:46توسط رضا مقیمی باغملکی | |


خدای متعال برای اینکه به انسانها بیاموزد که کار را به نام خدا آغاز کنند هم سوره های قرآن و هم ابتدای قرآن را با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کرده است و رسول خدا (ص) نیز در حدیثی فرمود "هر کاری که به نام خدا شروع نشود ابتر است".

کتاب مقدس قرآن مجموعه اى از سخن الهى است که در مدت 23 سال به وسیله امین وحى جبرائیل بر قلب نازنین پیشواى گرامى اسلام حضرت محمد مصطفی(ص) نازل گردید که در طول حیات مبارک پیامبر(ص) و زندگی ائمه اطهار(ع) تفسیر برخی از آیات قرآن از زبان مبارک این بزرگواران بیان شد، اما بسیاری از آیات قرآن توسط مفسران و علمای اسلام بر اساس روایات اسلامی تفسیر شد که نتیجه این تلاشها تاکنون نگارش صدها کتاب تفسیری بوده است.

در نظر دارد هر هفته با استفاده از تفاسیر قرآن به ویژه تفسیر آیت الله جوادی آملی نکات کلیدی و راهگشای هر سوره از قرآن را از ابتدای سوره فاتحة الکتاب به دوستداران قرآن ارائه دهد که نخستین شماره از این گزارش به تفسیر آیه « بسم الله الرحمن الرحیم» می پردازد:

بسم الله الرحمن الرحیم

جمله بسم الله الرحمن الرحیم 114 بار بر پیامبر اکرم(ص)نازل شده است؛ در 113 سوره به عنوان سرفصل آمده و از آنجا که اول سورهٔ برائت بسم الله نازل نشده و در سورهٔ نمل علاوه بر ابتدای سوره، در آیه« إنّه من سلیمان و إنّه بسم الله الرحمن الرحیم» نیز این جمله مبارکه آمده است مجموعا 114 آیه می شود.

«بسم الله الرحمن الرحیم» جزء‌ سوره حمد و دیگر سوره های قرآن به شمار می رود -الا سوره توبه- و اگر کسی سوره حمد را در نماز یا غیرنماز، واجب شد که بخواند، اگر این آیهٔ‌ بسم الله را نخواند سوره را ناقص خوانده، چرا که این آیه جزء سورهٔ فاتحة‌ الکتاب است.

بنابر روایتی، احتمالاً برای اولین بار، سلمان فارسی به درخواست ایرانیان ترجمه سوره حمد و «بسم الله الرحمن الرحیم » را انجام داد که در آن ترجمه «بسم الله ...» «به نام یزدان بخشاونده» آمده و در ترجمه تفسیر طبری که مترجم آن ناشناس است، به صورت «به نام خدای مهربان بخشاینده » ذکر شده و تا زمان حاضر با اندک تفاوتی به صورت «به نام خداوند بخشنده مهربان» باقی مانده است.

عبارت «بسم اللّه الرحمن الرحیم » نخستین عبارت قرآن است که در اول سوره علق (اقرا) بر پیامبر(ص) نازل شد و در احادیث شیعی این عبارت سرآغاز قرآن معرفی شده است. از روایتی که کلینی از امام صادق (ع) نقل می کند، آغاز همه کتب آسمانی «بسم الله الرحمن الرحیم » بوده است. این عبارت در ابتدای تمام سوره های قرآن، جز سوره برائت (توبه) آمده است. همچنین سوگند دادن خدا به «بسم الله الرحمن الرحیم »، در برخی ادعیه، حاکی از ارزش این آیه است.

ارتباط محتوای«بسم الله» با مضمون هر سوره

بر اساس نظر اکثر مفسران هر باری که «بسم الله الرحمن الرحیم» نازل می شد معنای جدید و مصداق تازه‌ای را در برداشت به این معنی که محتوای بسم الله آن سوره با مضمون آن سوره در ارتباط است. چون مضمون سور فرق می ‌کند، ‌مضمون این بسم الله ها هم فرق خواهد کرد و پایان هر سوره با نازل شدن بسم الله مشخص می ‌شد.

ادب الهی در شروع کار/ نافرجام بودن هر کاری که با نام خدا آغاز نشود

خدای متعال برای اینکه به انسانها بیاموزد که کار را به نام خدا آغاز کنند هم سوره های قرآن و هم ابتدای قرآن را با «بسم الله الرحمن الرحیم» آغاز کرده و علمای فریقین(شیعه و سنی) از رسول خدا (ص) نقل کرده اند « کل امر ذی بال لم یبدأ فیه ببسم الله فهو ابتر» یعنی «هر کاری که به نام خدا شروع نشود ابتر است». بنابراین اگر انسان کاری را به نام خدا شروع نکند، هرگز به مقصد نمی ‌رسد.

عبادتی که با نام خدا شروع نشود هم ابتر است

خدای سبحان با آغاز سوره فاتحة الکتاب به بسم الله به ما آموخت که این حمد و عبادت خدا را نیز به نام خدا آغاز کنید تا به مقصد برسید. معلوم می ‌شود اگر عبادت هم به نام خدا نباشد ابتر است چون حسن فعلی دارد ولی ارتباط را انسان حفظ نکرده است. هر چه به نام خدا نباشد، او هالک است زیرا چیزی که به نام خدا نباشد لا شیء‌ است به صورت شیء. بقاء فقط از آن خداست و کاری که برای وجه الله نباشد پایدار نیست.

امام صادق(ع) در روایتی از بسم الله به عنوان کلید درهای طاعت یاد کرده و می فرماید: درهاى گناهان را با استعاذه (پناه بردن به خدا) ببندید و درهاى طاعت را با بسم اللّه‏ گفتن بگشایید. همچنین امام صادق (ع) در حدیثی فرمودند: هرگاه یکى از شما وضو بگیرد و بسم اللّه‏ الرحمن الرحیم نگوید، شیطان در آن شریک است و اگر غذا بخورد و آب بنوشد یا لباس بپوشد و هر کارى که باید نام خدا را بر آن جارى سازد، انجام دهد و چنین نکند، شیطان در آن شریک است.

نزدیکی«بسم الله» به اسم اعظم/ اسم اعظم از سنخ لفظ و مفهوم نیست

بر اساس روایات اسلامی"اسم اعظم" به بسم الله به قدری نزدیک است که سیاهی و سفیدی چشم به هم نزدیک هستند. اسم اعظم از سنخ لفظ و مفهوم و یا صورتی ذهنی نیست؛ که اگر کسی این کلمات را یاد گرفت بتواند مرده‌ای را زنده کند و مانند آن. اسم اعظم مقام است جزء‌ درجات اولیای الهی است که اگر روح به آن درجه ولایت رسید،‌ این کلمات را بر زبان جاری کند آن اثر را خواهد داشت. لذا اولیای الهی با «بسم الله الرحمن الرحیم» کار می ‌کردند.

همان طوری که خدای سبحان هر چه را که بخواهد با «کن» انجام می ‌دهد، بندهٴ آن مولی هم به اذن آن مولی، هر چه را بخواهد با بسم الله انجام می ‌دهد. نمونه‌اش را قرآن در جریان نوح بیان کرده است که «بسم الله مجریها و مرسیها» جریان نوح را که قرآن کریم طرح می ‌کند می ‌فرماید او که مسلط بر این طوفان سهمگین بود، کشتی را با نام خدا حرکت می ‌داد و با نام خدا آرام می ‌کرد و یا سیر و سکون این کشتی با نام خدا بود.

آنکه عبد کامل است به اذن خدا از «بسم الله» کاری می گیرد که مولای او از «کن» کاری را می‌گرفت. چون این عبد به جایی رسیده است چیزی نمی ‌خواهد مگر این که خدا بخواهد. لذا گفتند «بسم الله الرحمن الرحیم به اسم اعظم آنقدر نزدیک است که سیاهی چشم به سفیدی چشم نزدیک است»

آیت الله جوادی آملی در این باره می گوید: اسم اعظم مفهوم نیست که با علم حصولی و وجود ذهنی اثر کند. اسم اعظم حرف نیست که با حرف کسی مرده را زنده کند یا با حرف کسی بر دریا مسلّط بشود، کشتی را با حرف براند. این چنین نیست. عالم نه با حرف اداره می ‌شود، نه با مفهوم ذهنی. عالم با آن مقام انسانی اداره می ‌شود.

اگر بسم الله همراه آن مقام بود، از جان یک موحدی «بسم الله» نشأت گرفت، یک موحد کامل گفت «بسم الله الرحمن الرحیم» این است که از اسم اعظم سهمی دارد و می ‌تواند بر عالم به اذن آفریدگار عالم اثر بگذارد و مسلط بشود. و گر نه اسم اعظم یک کلمه‌ای باشد انسان در بین کلمات جستجو کند آنها را بخواند و بدمد و مرده‌ای را زنده کند این افسانه است. یا اسم اعظم یک مفهومی باشد که هر کسی که این مفهوم را به خاطر سپرد، درخت پژمرده‌ را سرسبز کند، این قصه است.

عالم که با مفهوم و با لفظ نمی ‌گردد. عالم با حقیقت می ‌گردد. هر کسی به مقام ولایت رسید مانند انبیای الهی، آن مقام را پیدا می ‌کند و از آن کلمات آن اسم ها را استفاده می کند و الا چه خاصیت دهد نقش نگینی. آن انگشترها را اگر دیگران هم داشته باشند اگر انگشت، انگشت سلیمان نباشد، نقش نگین که اثری ندارد. و اگر جان، جان اولیای الهی نباشد بسم الله آن اثر را نمی ‌گذارد.

مبدأ اشتقاق و تحول در کلمهٴ «الله»/ تحیر شورافکن و ممدوح

«الله» از« ألِهَ » به معنی «عبادت» مشتق است؛ یا از «ألَهَ» و «وَلَهَ» به معنای تحیر و «إلٰهَ» بر وزن کتاب به معنای مکتوب است. خدا را آنچنانی که هست نمی ‌توان شناخت این تحیّر و وله یک تحیر ممدوح است بر خلاف تحیر مذموم. تحیر برای انسانی که راه را طی نکرده است مذموم است و عذاب می ‌آورد. اما تحیر برای کسی که به مقصد رسیده است نشاط و انس می ‌آورد. خدای سبحان، الله إله است یعنی «مألوه» و «معبود» یا «إلٰه» است یعنی «مألوه» و مورد تحیر و کم کم علم بالغلبه شد و چون ذات همهٔ کمالات را داراست از این جهت می‌گویند الله، نام ذات هستی است که مستجمع همهٔ کمالات است نه مفهوماً‌ اشتمال همهٔ کمالات در این مفهوم اخذ شده باشد.

تفسیر « الرحمن الرحیم»/ رحمت رحمانیه خداوند فراگیر و مطلق است

در حدیثی از امام صادق (ع) نقل شده که فرمود: رحمان اسم خاص است اما صفت عام دارد ( نامى است مخصوص خدا ولى مفهوم رحمتش همگان را در بر مى گیرد ) ولى رحیم اسم عام است به صفت خاص ( نامى است که بر خدا و خلق هر دو گفته مى شود اما اشاره به رحمت ویژه مؤمنان دارد) .

خدای سبحان دو رحمت دارد یک "رحمت مطلقه" که آن رحمت مطلقه دیگر مقابل ندارد. یک "رحمت خاصه" است که مقابل آن "غضب" است. آن رحمت مطلقه که فراگیر است حتی جهنم را هم زیر پوشش دارد آن دیگر مقابل ندارد. غضبی که مقابل آن رحمت باشد، نیست. این که فرمود: «و رحمتی وسعت کلّ شی» هر که شیء است مشمول رحمت من است و اینکه در ادعیه هم گفته می ‌شود خدای سبحان «یا من سبقت رحمته غضبه» یا تو را سوگند می ‌دهیم «برحمتک التی وسعت کل شیء» این رحمت مطلقه است و رحمت مطلقه مقابل ندارد. چیزی که مقابل این رحمت باشد عدم است نه غضب.

پیامبر اکرم (ص) در این مورد می فرماید: خداوند بزرگ صد باب رحمت دارد که یکى از آن را به زمین نازل کرده است و در میان مخلوقاتش تقسیم نموده و تمام عاطفه و محبتى که در میان مردم است از پرتو همان است، ولى 99 قسمت را براى خود نگاه داشته و در قیامت بندگانش را مشمول آن می سازد.

اساس کار خداوند بر رحمت است و مجازات جنبه استثنائى دارد که تا عوامل قاطعى براى آن پیدا نشود تحقق نخواهد یافت، چنانکه در دعا مى خوانیم «یا من سبقت رحمته غضبه : اى خدائى که رحمتت بر غضبت پیشى گرفته است» . انسانها نیز باید در برنامه زندگى چنین باشند ، اساس و پایه کار را بر رحمت و محبت قرار دهند و توسل به خشونت را براى مواقع ضرورت بگذارند و اینکه قرآن 114 سوره دارد ، 113 سوره با رحمت آغاز مى شود و تنها سوره توبه که با اعلان جنگ و خشونت آغاز مى شود و بدون بسم الله است، این خود گویای بسیاری از نکات اخلاقی و رفتاری برای ما انسانها و مسلمانان است.

«بسم الله» حوامیم سبعه ومسبحات ستّه برای رسیدن به هدف مشترک آن سور

آیت الله جوادی آملی در تفسیر آیه « بسم الله الرحمن الرحیم» سوره حمد به اشتراک مضمون برخی از سوره های قرآن اشاره کرده و می گوید: گاهی چند سوره یک مضمون مشترک و واحدی را دارند. مثل «حوامیم سبعه» و «مسبّحات سته» و مانند آن.

این حوامیم هفتگانه که اول همهٔ اینها "حم" است و با حم شروع می ‌شود یک معنای مشترکی را تعقیب می کنند، گرچه برای هر یکی از این هفت حم هدف خاص است لذا هفت سوره شد. ولی همهٔ این هفت سوره یک جامعی دارند که از آن جهت حوامیم سبعه با حرف مقطع حم شروع می ‌شود. بسم اللهی که مربوط به این هفت سوره است با هدف مشترک این هفت سوره مناسب است.رسول خدا (ص) هر شب قبل از خوابیدن این شش سورهٔ مسبحات را قرائت می کردند و این جزء سنن و دستورات ما هم هست که هر شب انسان این شش سوره را قرائت کند.

متعلَّق بسم الله

گفتن بسم الله در آغاز هر کار هم به معنى استعانت جستن به نام خدا است، و هم شروع کردن به نام او و این دو یعنى استعانت و شروع که مفسران بزرگ ما گاهى آن را از هم تفکیک کرده اند و هر کدام یکى از آن دو را در تقدیر گرفته اند به یک ریشه باز مى گردد. در واقع این دو لازم و ملزوم یکدیگرند یعنى هم با نام او شروع مى کنم و هم از ذات پاکش استمداد مى طلبم.

پس بسم اللهی که در اول قرآن است انسان به نام خدا شروع می ‌کند که به هدف این قرآن که نورانی شدن است، برسد. چون خدای سبحان قرآن را نور نامید بسم اللهی که در اول قرآن است برای این است که انسان به این هدف واحد قرآن که نورانی شدن است، برسد. بسم اللّهی که در هر سوره است برای رسیدن به هدف خاص آن سوره است و بسم اللهی که در مسبحات ستة است برای رسیدن به هدف مشترک آن شش سوره تسبیحی است. بسم اللّهی که در حوامیم سبعه است برای نیل به هدف مشترک آن هفت حامیم است و مانند آن.

در بعضی از تعبیرات بزرگان آمده است که همهٔ معارف قرآن کریم در سورهٔ حمد جمع شده است که آن فاتحة الکتاب است. ام الکتاب است و مانند آن؛ و همهٔ معارف سورهٔ فاتحهٴ الکتاب در بسم الله الرحمن الرحیم جمع شده است و همهٔ آن اسرار در" باء" بسم الله الرحمن الرحیم جمع شده است و امیرالمؤمنین(ع) می فرماید: من نقطة باء بسم الله الرحمن الرحیم هستم.

قداست و برکت نام خدا

«بسم الله الرحمن الرحیم» آنچنان از قداست برخوردار است که انسانها موظفند این نام را تسبیح و تکریم کرده و آن را فراموش نکنند. نه این نام را در جای باطل به کار برند و نه در کار حق از این نام غفلت کنند و نه در کنار این نام، نام دیگری یا دیگران را ببرند. لذا خدای سبحان هم این اسم را مظهر برکت قرار داد، هم مظهر تسبیح، هم اوصاف تشبیهیه را در این اسم ظاهر کرد و هم برکات تنزیهیه را، هم فرمود «تبارک اسم ربک» هم فرمود «سبّح اسم ربک».

خداوند فرمود: «فسبّح باسم ربک العظیم»و «سبح اسم ربک الاعلی»(این نام را تنزیه بکن). این طور نباشد که در کنار این نام شریکی برای او قائل باشی و بگویی به نام خدا و به نام خلق قهرمان خدا. این تنزیه نام خدا نیست. این توهین نام است که در کنار این نام، نام دیگری یا دیگران باشد. و مبادا بگویی اول به نام خدا، دوم به نام فلان شخص. خدا نامش اولی است که ثانی برنمی ‌دارد. نه در کنار او نامی است، نه او اول است و دیگری یا دیگران ثانی. این نام را تنزیه بکن.

وقتی آیه«سبح اسم ربک الاعلی» نازل شد، رسول خدا (ص) فرمود: «اجعلوها فی سجودکم» آنرا در سجده قرار بدهید، که در سجده می ‌گوییم: سبحان ربی الاعلی و بحمده. وقتی آیه«سبح اسم ربک العظیم» نازل شد پیامبر(ص) فرمود: «اجعلوها فی رکوعکم» لذا در رکوع می ‌گوییم: سبحان ربی العظیم و بحمده. اینکه خدای سبحان فرمود نام مرا گرامی بدارید «تبارک اسم ربک ذی الجلال و الاکرام» برای اینکه این نام منشأ برکت است. این نام نشانه و علامت آن هستی محض است که همهٔ خیرات از ناحیه اوست.

شرط حلّیت ذبیحه ذکر اسم الله است نه بخصوصه

خداوند در قرآن می فرماید «و لا تأکلوا ممّا لم یُذْکَر اسمُ الله علیه و إنّه لفسقٌ» که این یک حکم شرعی است. دستور اسلام این است که وقتی می ‌خواهید ذبیحه را ذبح کنید، نام خدا را ببرید «فاذکروا اسم الله علیها». این جنبه اثباتی قضیه و اگر کسی عمداً نام خدا را نبرد، آن حیوان مردار می ‌شود؛ یعنی چیزی که حلال و طیب و طاهر بود می ‌شود مردار و حرام و آلوده.

یک شرط حلیت ذبیحه آن است که ذابح مسلمان باشد و یک شرط دیگر این است که حین ذبح بگوید «بسم الله الرحمن الرحیم». اگر یک مسلمانی در حین ذبح، عمداً بسم الله را نگفت یا گفت به نام نامی فلان فرد و غیره و ذبیحه را سر برید این گاو و گوسفند حلال و پاک با این کار حرام و آلوده می شود.

بسم الله نشانه دین اسلام

پیامبر(ص) و ائمه اطهار (ع) علاوه بر توصیه های عام نسبت به ذکر بسمله، در مواردی خاص، مانند اوقات خوردن غذا، نوشتن نامه ، رفتن به بستر برای خواب و برخاستن از بستر تأکید بیشتری بر بیان بسم الله داشتند. با این اوصاف ، ذکر بسمله برای مسلمانان به صورت شعار و نشانه دین اسلام درآمده است و بلند گفتن آن از نشانه های ایمان شمرده می شود، چنانکه پیامبر اکرم(ص) هنگام تلاوت قرآن، بسمله را به صدای بلند می گفت و مشرکان از او روی بر می گرداندند که آیة 46 سوره اسراء به همین نکته اشاره دارد.
 

+نوشته شده در سه شنبه 16 خرداد 1391برچسب:,ساعت10:16توسط رضا مقیمی باغملکی | |

مَثَل مؤمن مانند ساقه كاشته است كه بادها آن را به اين سو و آن سو خم مى كند هم چنين مؤمن را دردها و بيماريها خم مى كند و مثل منافق مانند عصاى آهنى است كه چيزى به او نمى رسد تا اينكه مرگ او فرا رسد و او را سخت مى شكند.

+نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:19توسط رضا مقیمی باغملکی | |

به خداوند خوش گمان باش، زيرا خداى عزوجل مى‏فرمايد: من نزد گمان بنده مؤمن خويش هستم، اگر به من خوش گمان باشد، به خوبى با او رفتار مى‏كنم و اگر به من بدگمان باشد، به بدى با او رفتار مى‏كنم.

+نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:17توسط رضا مقیمی باغملکی | |

زبان مؤمن، در پشت دل اوست و دل منافق، در پشت زبان او، زيرا مؤمن هرگاه بخواهد سخنى بگويد، ابتدا درباره آن مى‏انديشد، اگر خوب بود اظهارش مى‏كند و اگر بد بود آن را پنهان مى‏دارد. اما منافق هر چه به زبانش آيد مى‏گويد، بى آن‏كه بداند چه سخنى به سود او و چه سخنى به زيان اوست.

+نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:16توسط رضا مقیمی باغملکی | |

هيچ مؤمنى نيست مگر آن كه خداوند ايمان را همدم و آرامش‏بخش او قرار مى‏دهد، چنانچه حتى اگر در قله كوهى هم باشد، احساس تنهايى نمى‏كند.

+نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1391برچسب:,ساعت12:16توسط رضا مقیمی باغملکی | |